۱۳۹۲ خرداد ۵, یکشنبه

خسرو شکيبائی نمُرد، کشته شد!


هر چند خسرو شکيبائی ستاره ارزشمند سينمای بعد از انقلاب ايران امروز در ميان علاقه مندان خود نيست، اما می توان بر اين واقعيت اعتراف کرد که وی سال ها قبل از آنکه ابتلا به سرطان کبد از پای درآوردش، چشم از جهان فرو بسته بود.
شکيبائی بواقع در سال ۶۸ و با روی اکران رفتن فيلم هامون توسط داريوش مهرجوئی کشته شد!
مهرجوئی با خلق هامون شجاعانه کيفرخواست بلند بالائی را عليه روشنفکری بيمار ايران صادر کرد. کيفرخواستی که به تعبير خودش در هامون عليه طبقه ای بود که «عمری درس خواند و مطالعه کرد تا گـُهی بشه اما هيچی نشد و آويزون موند!»

هامون را بنوعی می توان خودزنی مهرجوئی تلقی کرد که با صراحت و شفافيت خطاب به تاريخ شهادت می داد: روشنفکری ايران نتوانسته دست از اين «شبه مدرنيت تاريخی کپک زده اش» بردارد و کماکان نمی داند به کجای اين شب تيره بيآويزد قبای ژنده خود را؟
اما مهرجوئی در تبيين اين اعتراف تلخ و سخت مجبور شد خسرو شکيبائی را بنفع رساندن پيام خود به مخاطبانش بکُشد.
از بعد از اکران هامون بود که شکيبائی مبدل به يک کاراکتر ثابت و لايتغير شد. کاراکتری که همچون اختاپوس بر رفتار و سلوک هنری شکيبائی گره خورد و هيچوقت به وی اين فرصت را نداد تا ديگر ظرفيت های هنری و سينمائی اش را به عرصه ظهور برساند.
اين واقعيت تلخ و تا حدی اجتناب ناپذير دنيای سينما و عرصه اجتماع و بلکه سياست بوده و هست.
هنرمند قبل از آنکه مالک هنر خود باشد اسير اقبال و ادبار مخاطبانش می شود.
ستاره ها و ضد ستاره ها، قهرمانان و ضد قهرمانان موجوداتی اند که قبل از آنکه خود باشند ديگران تعريف شان کرده اند.
حديث قهرمانان و ضد قهرمانان حکايت آن زيدی است که در بيابان با جوان رعنا و خوش سيمائی برخورد کرد و وقتی جويای کيستی وی شد پاسخ شنيد:

من شيطانم!
و وقتی متحيرانه خطاب به شيطان گفت:
«اما می گويند شيطان کريه است و شاخ دارد و دُمب دارد و سم»
پاسخ شنيد:
قلم نزد دشمن است و هر چه می خواهد می نويسد و هر چه می خواهد می گويد!

جنس قهرمانان و ضد قهرمانان و ستاره ها نيز در عالم هنر و بلکه سياست با چنين مختصاتی تعريف شده و می شود.
قهرمان و ضد قهرمان سازه ای است که مابه ازای بيرونی ندارد و عمدتاً برساخته از ذهنيت «شيدائيان و منزجران» و موجود در ذهنيت ايشان است.
مرحوم شکيبائی نيز از فردای اکران هامون دچار مرگی زودرس شد و با تشييع جنازه خود و ميلاد تحميل شده حميد هامون به خود اسير چنان جّوی بود. جّوی که ديگر به ايشان فرصت و اجازه خود بودن را نداد.
حاکميت چنين سازه ای در عالم هنر و بلکه جميع عرصه های اجتماعی بالاخص سياست است که فرصت رشد و بالندگی و بلکه خود بودن را از قهرمانان و بلکه ضد قهرمانان می گيرد.
در اين منظومه ديگر خسرو و امثال خسرو نمی توانند آنی باشند که می خواهند باشند بلکه بايد آنی باشند که شيدائيان می خواهند باشد.
بی جهت نيز نبود که خسرو تا پايان زندگی اش نتوانست از شخصيت حميد هامون دور شود و بارها و به دفعات در نقش هائی متفاوت همان کاری را کرد و همان اطواری را درآورد و همان گفتمانی را به کار گرفت که در هامون مورد اقبال شيدائيان قرار گرفته بود.
اين تجربه ای است که به کرات در سينمای ايران و بلکه سينمای جهان و بلکه اجتماعيات جهان اتفاق افتاده و می افتد.
محمدرضا شريفی نيا نمونه ديگر و در دسترسی است که بعد از بازی قدرتمندانه اش در سريال امام علی (ع) مبّدل به يک کاراکتر ثابت و لايتغير در عموم فيلم های خود بعد از تجربه سريال امام علی (ع) شد.
شاهکار شريفی نيا در سريال مزبور آن بود که در آنجا با قدرت و تسلط کامل توانست از عهده نقش وليد به عنوان زن باره ای بولهوس برآيد. موفقيتی که نقطه عطف توان سينمائی وی شد و از آن به بعد با اقبال جامعه به آن کاراکتر، شريفی نيا در وليد متوقف ماند و در جميع فيلم های بعدی خود نيز کماکان عمده هنرش را وقف ترسيم شخصيتی ضعيف النفس و بولهوسی زن باره بر پرده سينما و تلويزيون کرد.
اين آفت جامعيت داشته و اختصاص به سينمای ايران ندارد.
سينما بدليل اثرگذاری بالائی که در ايجاد ارتباط سمعی و بصری با مخاطب دارد به همان نسبت نيز برخوردار از استعداد لغزش در دامان عوامزدگی و و سقوط در تله خوشآيند و بدآيند مخاطب است.
در دهه هشتاد نيز «سيلوستر استالونه» ستاره سرشناس هاليوود با چهارگانه «راکی» نماد برجسته ای از چنين آفت يا استعدادی را در سينمای آمريکا به نمايش گذاشت.
استالونه نيز با خلق «راکی» مُرد و تاکنون نيز نتوانسته قبل از راکی بودن استالونه باشد.
راکی نماد مطالبه و خواست اجتماعی جامعه آن روز آمريکا بود که تحت تاثير گفتمان ريگانيسم بدنبال تحکيم مبانی استراتژی برخورد با مشت آهنين با دشمنان مردم آمريکا بود.
مجموعه های «رمبو» نيز بازتوليد همان راکی سابق بود با اين تفاوت که در راکی قهرمان فيلم دشمنان را با تکيه بر مشت های آهنين خود و در عرصه رينگ از پای درمی آورد و در رمبو مسلسل به دست گرفت و يک تنه از عهده لشکر دشمنان ملت آمريکا در ويتنام و افغانستان و برمه برآمد.
بلاترديد می توان به اين واقعيت اعتراف کرد که استالونه در راکی به دنيا آمد و در راکی متوقف شد و در راکی نيز مُرد!
حاکميت همين فرهنگ ستاره سازی است که در فردای اشغال سفارت آمريکا در ايران، شهروندان آمريکائی در سانفرانسيسکو و لوس آنجلس را ترغيب می کرد تا در تجمعات اعتراضی خود عليه ايران پوسترهای «جان وين» را بجای سياستمداران خود بر سر دست بگيرند. چرا که «جان وين» در آن تاريخ نماد قهرمان و اسطوره شکست ناپذيری و غرور و اعتماد بنفس جامعه آمريکائی تلقی می شد.
همانطور که در فردای حادثه يازده سپتامبر بجای سياستمداران و تحليلگران و کارشناسان نظامی و امنيتی اين چاک نوريس و استالونه بودند که از سوی شبکه های تلويزيونی سراسری آمريکا دعوت شدند تا در مقابل دوربين تلويزيون خاطر مضطرب و دلنگران شهروندان آمريکائی از ناحيه خطر تروريست را آرامش دهند که:
مردم آسوده بخوابيد که ما بيداريم. چرا که شهروند آمريکائی قبل از آنکه توان فهم پيچيدگی های دنيای سياست و راهکارهای حل بحران از طريق کريدورهای سياسی را داشته باشد اين واقعيت!!! را در عرصه سلونوئيد هاليوود بوضوح ديده بود که اين چاک نوريس است که می تواند در فيلم «دلتا فورث» يک تنه به مصاف حزب الله لبنان رفته و ظفرمندانه نيز از اين مصاف بيرون آيد، همچنانکه استالونه قبلاً توانسته بود.
نقطه هزيمت قهرمان در چنين منظومه ای درست از لحظه ای آغاز می شود که نخواهد يا نتواند تن به خواست های تحميلی شوريدگانش در دنيای واقعی دهد.
بخشی از خاطرات بهروز وثوقی ستاره سرشناس سينمای قبل از انقلاب ايران مؤيد آفات چنين فرهنگی است آنجا که می گويد بعد از فيلم «قيصر» که توانست لات مسلکی جوانمردانه با شمّا و ادا و اطوارهای منحصربفرد قهرمان آن فيلم را در ايران آن دوره اپيدمی کند طی سفری که به تبريز داشت مواجه با استقبال گسترده مردم شده تا جائی که توسط يکی از گردن کلفت های محلی تبريز تحت فشار قرار می گيرد که برای آموزش وی اقدام به راه رفتن قيصری کند و کار تا جائی بالا می گيرد که رئيس شهربانی شهر نيز وثوقی را تحت فشار قرار می دهد که روی آن گردن کلفت را زمين نزد و هر چه ايشان اصرار می کرد که:
«من بهروز وثوقی ام و نه قيصر و تنها به عنوان يک هنرپيشه بر اساس متن و نقش و سناريوئی که عهده دارش می شوم در مقابل دوربين به ايفای نقش می پردازم» افاقه نکرده و غائله ختم به دل چرکينی گردن کلفت شهر می شود!
نمونه ملموس تر آن در دنيای فعلی سياست ايران است آنجا که همان دانشجويانی که در ۱۸ تير سال ۷۸ بواسطه توقيف روزنامه تحت امر حجت الاسلام موسوی خوئينی ها (سلام) چنان شهرآشوبی را در دفاع از وی و روزنامه تحت امر وی راه می اندازند تا جائی که خوئينی ها خواسته يا ناخواسته مبدل به قهرمان جنبش دانشجوئی در آن مقطع می شود اما همين خوئينی ها وقتی ۶ سال بعد طی نشست با اعضای شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجويان دانشگاه تهران پدرانه ايشان را اندرز می دهد که:

«اگر حکومت کسی را اذيت کرد آيا دليل می‌شود بگويد حکومت بوش را بر جمهوری اسلامی ترجيح می‌دهد؟ گاهی طوری در مورد مظالم اين حکومت صحبت می‌شود که گويی روی پهلوی را سفيد کرده است. اين کم لطفی است و بلکه بی‌انصافی محض است. در مباحث روشنفکری دينی نبايد به سمتی برويم که همه چيز را نابود کنيم. بياييم خودمان را اصلاح کنيم. بايد عادت کنيم مخالف ما هم انسان است و عقيده دارد و حق دارد. نبايد طوری رفتار کنيم که گويی حاضر نيستيم رقيبان ما نفس بکشند.من به دوستان حزبی هم هميشه گفته‌ام اگر از مردم به لحاظ ديانت ‏ فاصله گرفتيد مشکل پيدا خواهيد کرد. شما می‌خواهيد با شيوه خاصی مملکت را اداره کنيد پس بايد مردم بپذيرند اگر مردم پذيرفتند حکومت دست شما خواهد افتاد. پس شما بايد با مردم باشيد.حزب اگر از مردم فاصله گرفت نمی‌تواند قدرت را بدست گيرد. عامه مردم با مذهب سر و کار دارند اگر از مذهب مردم فاصله بگيريد مردم هم از شما فاصله می‌گيرند. نگاهتان صرفا به عده‌ای روشنفکر نباشد تمام مملکت همين عده ‌نيستند. چون رای مردم را می‌خواهيد بايد با مردم همنوا شويد. حرفی نزنيد که مردم فکر کنند با دين شان در افتاده‌ايد؟ اگر شجاعت داريد به آن فردی که گمان می‌کنيد خلاف کرده ايراد بگيريد چرا سراغ امير‌المومنين می‌رويد؟ که او هم ولايتش را از رای مردم گرفته است و اگر مردم با او بيعت نمی‌کردند حکومتش مشروعيت نداشت چرا اين مطالب را مطرح می‌کنيد و مردم را نگران می‌کنيد که گمان کنند شما نسبت به ولايت الهی آن حضرت مشکل داريد؟»

اظهارات فوق را به جرات می توان نقطه پايان قهرمانی خوئينی ها برای آن دسته از اقشار جامعه ايران تلقی کرد که از قهرمان شان پيروی از مطالبات و منويات و خواست های خود را طلب می کردند و از همين تاريخ بود که خوئينی ها منزلت سابق خود را نزد اصلاح طلبان تندرو از دست داد و ايشان ديگر کمتر سراغی از وی گرفتند.
مشابه همين اتفاق به نوعی ديگر برای دکتر عبدالکريم سروش تکرار شد:
سروش که از آغاز دهه هفتاد مُبدل به نماد جنبش مدنی و روشنفکری دينی جامعه دانشگاهی ايران شده بود همواره رکورد ستاره و قهرمانی خود را در اين منظومه حفظ و تقويت کرده بود اما همين سروش وقتی در انتخابات رياست جمهوری دور نهم برخلاف توقع و تصور اصلاح طلبان تندرو بجای حمايت از نامزد رياست جمهوری ايشان به استقبال از نامزدی حجت الاسلام مهدی کروبی رفت به طرفة العينی از تارک اقبال ايشان تنزل يافت چرا که قهرمان در اين منظومه تعلقی به خود ندارد و موظف است آنطور بگويد و بيانديشد و عمل کند که آنها می پسندند.
افول ستاره اقبال دکتر سروش زمانی سرعت بيشتری گرفت که طی سال ۸۵ و با مطرح شدن مجدد داستان انقلاب فرهنگی در مطبوعات و انتقاد از وی بدليل داشتن مسئوليت در آن پروژه، ايشان با صراحت و صداقت خطاب به معترضين به خود بدليل پذيرش حکم مرحوم (امام) خمينی جهت به فرجام رساندن غائله انقلاب فرهنگی اظهار داشت:

«حکم امام را پذيرفتم چون هم خود شايق خدمت بودم هم امام، محبوب‌ترين رهبر مردمی تاريخ ايران بود. او رهبر انقلابی بود که شعارش آزادی و استقلال بود و دل جميع مبارزان و آزاديخواهان را ربوده بود. اجابت دعوت و تکليف او که در آن دوره تجسم و تبلور سالها مبارزه آزاديخواهانه ملت بود يک حسنه پر افتخار بود و من به آن گردن نهادم. و به قدر طاقت بشری در تصحيح مسير دانشگاه و تقويت بنيه علمی آن و کاستن از هيجانات و افزودن بر عقلانيت،‌ و پيشگيری از تندروی‌های ويرانگر و اجتناب‌ناپذير روزهای آغازين انقلاب و بازگشايی بل بِهْ ‌گشايی سريع دانشگاه‌ها، و گستردن سفره علم برای جوانان ايران، و گوش کردن به آراء دانشگاهيان و مهرورزی با آنان، و دعوت امام خمينی به تحبيب استادان و ملامت شنيدن و صبوری ورزيدن با دانشجويان پرشور و کم‌شکيب، و مقاومت در مقابل پاره‌ای از تحکم‌های ناروای روحانيان، و تن ندادن به اسلامی کردن علوم، و دفاع از آزادی‌های آکادميک و... بدون چشم‌داشت يک ريال اجرت کوشيدم و اينک از بخت شکر دارم و از روزگار هم که به چنان خدماتی کامياب شدم»

بيان چنين اظهاراتی توسط دکتر سروش برای آن قشر از اقشار جامعه که از اصلاحات و روشنفکری دينی، خمينی زدائی و ساختارشکنی را مُراد می کردند بغايت تلخ و آزاردهنده بود. بی جهت نيز نيست که از همان مقطع درخشش ستاره اقبال برای سروشی که تا آن تاريخ برای ايشان نماد ابرقهرمان را داشت به سرعت رو به افول گذاشت و ديگر کمتر سراغی را از وی می گيرند.
نقطه زوال يک قهرمان حال چه ستاره سينما باشد چه قهرمان در عرصه سياست از لحظه ای آغاز می شود که نخواهد تن به خواست های تحميلی شيدائيانش دهد.
شادروان خسرو شکيبائی نمونه برجسته ای از اين سلسله بود که از فردای ميلاد حميد هامون خواسته يا ناخواسته در هامون دفن شد.
کسر بزرگی از واکنش هائی که طی روزهای بعد از فوت ايشان در عرصه رسانه ها از جانب شيدائيان آن مرحوم منعکس شد ناظر بر گريستن بر شکيبائی بود که اساساً واقعيت بيرونی نداشت و صرفاً ساخته ذهن شيدائيان ايشان بود.
واکنش هائی از اين دست که او واقعاً مظلوم بود. (با اشاره به حزن خدادادی موجود در صدايش!) او واقعاً شکيبا بود! او مانند يک پدر مهربان بود!
شکيبائی هر چه بود قطعاً مظلوم نبود. اين بمعنای آن نيست که وی ظالم بود اما هيچوقت و در هيچ کجا تا زمان در قيد حيات بودنش خبری دال بر اجحاف به وی و موضع مظلومانه ايشان در هيچ رسانه ای مطرح نشد. همچنانکه شايد در اخلاق فردی ايشان واقعاً شکيبا بود اما اين نيز بروز بيرونی و برجسته ای در سلوک شکيبائی نداشت تا وی را از اين بابت ملکه کند همچنانکه معرفی کردن آن مرحوم به عنوان پدری مهربان قبل از آنکه تجلی عينی در زندگی خصوص وی داشته باشد برگرفته از پرسوناژهائی بود که وی را در کسوت پدری مهربان همچون سريال ارزشمند «خانه سبز» به جامعه معرفی می کرد.
در واقع برای اين قشر از شيدائيان (همان گونه که پيشتر برای بهروز وثوقی اتفاق افتاده بود) شکيبائی آنی نبود که در عرصه واقعيت وجود داشت بلکه آنی بود که بر اساس ميل شيدائيان و برساخته از نقش های سينمائی وی خلق شده بود و بايد می بود!
پرويز پرستوئی، هنرمند سرشناس سينمای ايران را به جرات می توان نقطه مقابل توقف در کاراکتر و عدم اسارت در اقبال علاقه مندانش دانست.
پرستوئی برخلاف شکيبائی به زيبائی و با قدرت نشان داده که آن درجه از توانائی در به کار گرفتن استعدادهای سينمائی اش در مقابل دوربين و مخاطب را دارد که اسير کاراکتر نشده و به خوبی و فراست از عهده نقش های متفاوت و بعضاً متناقض برآيد.
عهده داری نقش يک روحانی در فيلم مارمولک همان اندازه برای پرستوئی روان و حاذقانه بود که از عهده نقش يک لـُمپن در آدم برفی برآمد. همچنانکه باز اين پرستوئی بود که توانست بدون توقف در کاراکتری ثابت در ليلی با من است بخوبی عهده دار نقش يک لوده باشد همچنانکه در آژانس شيشه ای به قوت از عهده کاراکتر يک حزب اللهی اصولگرا برآمد و اوج توانائی و استعدادش را در تئاتر عشق آباد با عهده داری سه نقش هم زمان و متضاد به رخ تماشاگران کشاند.
شايد پرستوئی اکنون که مرحوم شکيبائی در قيد حيات نيست راضی به طرح چنين تمايزی بين خود با آن مرحوم نباشد اما اين واقعيتی غير قابل کتمان است که پرستوئی سمبل هنرمندی است که برخلاف مرحوم شکيبائی تاکنون توانسته قبل از آنکه اسير سينما و جادوی دوربين باشد، سينما و مخاطبانش را اسير جادوی هنر بازيگری خود نمايد. پرستوئی تاکنون نشان داده قبل از آنکه نقش های سينمائی اش وی را در خود دفن کنند اين پرستوئی است که با هر حضوری در مقابل دوربين خالق کاراکتری متفاوت با کاراکترهای قبلی خود می شود بدون آنکه در آن کاراکتر متوقف بماند.
بر همين مبنا تدفين روز يکشنبه سی ام تير ماه سال ۸۷ مرحوم شکيبائی در بهشت زهرای تهران را می توان قبل از دفن پيکر آن مرحوم، بمثابه تشييع و تدفين جنازه هامونی تلقی کرد که بخشی از هويت فردی داريوش مهرجوئی سال ۶۸ در کنار شکيبائی موجود در ذهنيت شيدائيانش دانست.



داريوش سجّادی
۳۱/تير/۸۷

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر