۱۳۹۲ خرداد ۵, یکشنبه

پاسخ به داريوش سجادی، احمد باطبی


دليل نوشتن اين پاسخ به نامه آقای داريوش سجادی نه خروج از چارچوب اعتقادی من نسبت به "پاسخ ندادن" است، بلکه ژست ايشان و نگاه از موضع بالا شان و هم چنين به کارگيری زيرکانه جوهر تلاش های چند وقت اخير روزنامه کيهان و تلويزيون و جهت دهی فکری وزارت اطلاعات نظام اسلامی در به اصطلاح تخريب من بود

آخر شب بود که سرمقاله گويا نيوز توجه ام را جلب کرد "فراری دادن بزرگ! نامه به احمد باطبی، داريوش سجادی"

اين نامه در دو بخش با دو تيتر متفاوت در حالت ازش نزولی تدوين شده بود که بخش اول آن با تيتر "جناب آقای باطبی" به نصايح آقای داريوش سجادی به سيدابراهيم نبوی، شيرين عبادی و اکبر گنجی و... اختصاص داشت و بخش دوم با تيتر "جوان گرامی" به اثبات بی استعدادی ها، بی درکی ها و به قول عوام خاک تو سری های من از ديد نگارنده مربوط می شد.

هر چند بنده اساسا اعتقادی به پاسخ گويی به نقدهای اين چنينی ندارم و معتقدم نقدهای منصفانه و غير منصفانه و حتی ناسزاها، ديدگاه ديگران نسبت به من است. اگر خرسندی وجود دارد ناشی از کردار درست من است و اگر دلگيری باشد، باز هم ريشه در اشتباهات من دارد؛ در نهايت زمان و عملکرد من است که ناسزاها را خنثی می کند.

اما دليل نوشتن اين پاسخ به نامه آقای داريوش سجادی نه خروج از چارچوب اعتقادی من نسبت به "پاسخ ندادن" است، بلکه ژست ايشان و نگاه از موضع بالا شان و هم چنين به کارگيری زيرکانه جوهر تلاش های چند وقت اخير روزنامه کيهان و تلويزيون و جهت دهی فکری وزارت اطلاعات نظام اسلامی در به اصطلاح تخريب من بود، تا به اين نتيجه رسيدم که در صورت پاسخ به اين نصيحت الملوک، يک بار برای هميشه پاسخ در خور اين بحث ها را خواهم داد. از اين رو پاسخ ام را به ايشان چنين آغاز می کنم:

جناب آقای داريوش سجادی:
نوشتيد "نه سال زندان هيچ سودی از حيث فردی عايدتان نکرد"، سخت در اشتباه ايد. نه سال زندان به لحاظ فردی سود فراوانی برايم داشت. اولين سود زندان اين بود که ياد گرفتم صبر کنم، ياد گرفتم وقتی که نه پدر، نه مادر، نه همسر، نه دوست و نه حتی خدا، هيچ کس نمی توانست به فريادم برسد، چه طور مقاومت کنم و تن به خواسته زندان بان ندهم. ياد گرفتم که چه طور وقتی سرم را داخل چاه مستراح می کنند تا پشت دوربين های تلويزيونی مجيز حکومت را بگويم، مقاومت کنم. ياد گرفتم چه طور طعم تلخ کابل را تحمل کنم اما برای رهايی از زندان دوستم را نفروشم. ياد گرفتم "نه" بگويم و حرف ام را پس نگيرم. ياد گرفتم در زندان درس بخوانم، هنر بياموزم، ورزش کنم، عاشق باشم و چه طور زندگی را به زندان بياورم و فرديت ام را قوی سازم و با تمام اين اوصاف کينه زندان بان را هم به دل نگيرم.

احتمالا شما هيچ درکی از اين حرف های من نخواهيد داشت، چون زمانی را که من و دوستانم طعم زندان را می چشيديم، جناب عالی در خارج از ايران برای برقراری دموکراسی و آزادی در ايران مشغول کار سياسی و مبارزه بوديد.

نوشتيد "فرار من و حضورم در آمريکا برای جناب عالی يک سود داشت و آن هم اين بود که برای نخستين بار بين مواضع سياسی شما و ابراهيم نبوی هم دلی و موانست ايجاد نمود."

جناب عالی در همين نامه عبارت جالبی داريد که توجه تان را به آن جلب می کنم:
"متاسفانه تا اين جا نشان داديد که کم ترين استعداد را در فهم پيچيدگی های دنيای سياست نداريد."

در مورد اين فرمايش استادمابانه، در ادامه به بحث خواهم پرداخت. اما غرض از ذکر آن در اين جا اين است: شما که بيش ترين استعداد را در فهم پيچيدگی های دنيای سياست داريد، من بی استعداد را متوجه فرماييد که در نامه آقای ابراهيم نبوی چه مولفه ای از سياست وجود داشت که باعث شد موضع گيری سياسی شما توسط اين نامه با ايشان هم سو شود؟

در کجای اين نامه يک اصطلاح، يک مفهوم، يک بحث تئوريک، يک موضع گيری سياسی وجود داشت که باعث شد جناب عالی خود را با آقای نبوی هم سو در مواضع سياسی ببينيد؟ چه طور نامه ساده و محبت آميز يک دوست و بيان احساسات انسانی اش نسبت به ديگری می تواند باعث ايجاد هم سويی در مواضع سياسی شخصی ديگر با نگارنده نامه شود، من که سر در نياوردم! البته همان طور که فرموديد سياست خيلی پيچيده است و من که کم ترين استعداد را در درک آن دارم از اين بحث پيچيده شما سر در نمی آورم.

و نيز در ادامه نوشته ايد آقای ابراهيم نبوی در ابتدای ورودشان به فرنگ کماکان مانند امروز من هيجان زده ی فضا و ظاهر الوان آن بوده و شما دقيقا مشابه همين حرف ها را به خانم شيرين عبادی زديد و ايشان شما را به "رئيس مجمع تشخيص مصلحت اپوزيسيون در خارج از کشور" ملقب کردند و شما باز هم در نوبتی ديگر به ارشاد و نصيحت اکبر گنجی پرداختيد که اين بار هم به شما تاختند.

جناب آقای داريوش سجادی، سوال من از شما اين است: جناب عالی با توجه به پيشينه سياسی و زندگی فردی تان که تقريبا همه از آن آگاه هستند، چه طور و با چه منطق و تحليلی خودتان را در کنار خانم عبادی، اکبر گنجی، ابراهيم نبوی و امثالهم قرار می دهيد و خود را به لحاظ قد و قواره و اعتبار سياسی اجتماعی با آن ها قياس می کنيد و خود را مجاز می دانيد به نصيحت و نشان دادن راه صلاح و رستگاری برای آن ها؟ و با وجود اين که هر بار هم پاسخ در خوری دريافت نموده ايد، باز هم با توهم خودبزرگ بينی شخص ديگری را هدف قرار می دهيد. اين عمل شما مرا به ياد بازيکنان ناشی بازی فوتبال می اندازد که برای مطرح شدن به روی بازيکنان حرفه ای تکل می روند.

و در ادامه فرموديد "به هر حال به سهم خود به جناب عالی توصيه می کنم از تجربيات تلخ پرت شدن ناخواسته به دنيای سياست با آن عکس لعنتی عبرت بگيريد."

جناب آقای داريوش سجادی؛
من به دنيای سياست پرت نشدم، با پای خودم آمدم. شما که تا اين حد دقيق وقايع و اخبار سياسی را رصد می کنيد تا مخاطب نصايح و خط و نشان هايتان را انتخاب کنيد، حتما در مصاحبه های قبلی من موضوع فعاليت ها و دستگيری های قبل از ۱۸ تير مرا ملاحظه فرموده ايد!

البته شايد در پيچش تعريف شما از سياست اين مقدار فعاليت سياسی برای ورود به دنيای سياست کافی نباشد. و من واقعا متاسفم که جوانی ۱۹، ۲۰ ساله بيش از اين مقدار زمان و مجال فعاليت سياسی نداشته است. در ادامه با ادبياتی غير منصفانه از آن عکس با عنوان "لعنتی" ياد کرده ايد، يادتان نرود که آن عکس صرفا يک عکس نبود، آن عکس نمايش گر يک فاجعه تاريخی بود. لکه هايی که روی آن پيراهن می بينيد، خون است نه رنگ. خون عزت ابراهيم نژاد، اکبر محمدی و بسياری از جوان های پاک و دلير. نمی دانم منظورم را از لغت "خون" متوجه می شويد يا اين مفهوم هم در پيچيدگی های سياسی که از آن سخن گفتيد و من استعداد درکش را ندارم گم و گور می شود؟ يا شايد شما هم همانند کيهانی ها معتقديد سرخی اين پيراهن از سس گوجه فرنگی است؟ به هر روی اگر من جای شما می بودم، جنبه احترام را دست کم در اين مورد حفظ می کردم.

مورد جالب تر از ديد من در متن شما اين قسمت بود: "در سياست حلوا پخش نمی کنند، اگر پوست کلفت و توان لازم و فراست بايسته را نداشته باشيد، در طرفه العينی لکه حيض تان می کنند. نه سال از بهترين سال های جوانی تان را بلا گردان يک سوء تفاهم و بلکه تصادف شديد، برويد بقيه عمر گرانقدرتان را به قول مرتضی مردی ها صرف «بساط دل خرم» کنيد."

و در ادامه درج نموديد "متاسفانه تا اين جا نشان داده ايد کم ترين استعداد را در فهم پيچيدگی های دنيای سياست نداريد."

جناب آقای داريوش سجادی؛
در نصايح از موضع بالايتان با ادبيات متمايل به ادبيات ناصرالدين شاهی مرقوم فرموديد که اگر پوستم کلفت نباشد در طرفه العينی لکه حيض تان می کنند. من بی استعداد در حوزه سياست يک گير کوچک به "لکه حيض" شما دارم. از ديد شما به عنوان يک انسان روشن فکر، امروزی و معتقد به حقوق انسانی برابر می پرسم، چه طور برای نمايش پليدی و کثيفی، آن چه را که آلوده است به لکه حيض زن تشبيه می کنيد؟ حضرت عالی هنوز نتوانسته ايد رسوبات فرهنگی و اعتقادی مردسالارانه را در خصوص جنس دوم بودن زن، دست کم در ادبيات و نوشته هايتان تصحيح کنيد.

چرا به زنانگی توهين می کنيد؟

من به جای جناب عالی بودم آن قدر درايت به خرج می دادم که حتی اگر در ذهنم هنوز نتوانسته ام اعتقادات سنتی ام نسبت به زنان را تغيير دهم، دست کم برای بهانه ندادن به دست يک جوان بی استعداد در حوزه سياست از ادبيات غير توهين آميز به هويت زنان استفاده می کردم.

اما در ادامه نوشته ايد که ۹ سال از سال های زندگی ام را بلاگردان يک توهم و بلکه يک تصادف شدم. در اين خصوص هم بايد بگويم شايد از نظر شما من بلاگردان يک توهم و يا يک تصادف باشم، البته اين نظر شخصی شماست و من به آن احترام می گذارم اما نظر من با شما کاملا متفاوت است. من آن ۹ سال را تصادفا در زندان نبودم چرا که در عالم هستی هيچ پديده ای تصادفی رخ نمی دهد و هر معلولی علتی دارد. علت ۹ سال زندان بودن من هم عملکرد من در آن سال ها و قبل از آن بود. از روی توهم هم نمی تواند باشد چرا که توهم پديده ای لحظه ای است و در لحظه ای ديگر محو می شود. عمر هيچ توهمی ۹سال نيست.

و اما در ادامه لبريز از حس ريش سفيدی من را "جوان گرامی" خطاب کرديد و مرقوم فرموديد: "آيا فهم اين مسئله برای جناب عالی تا اين اندازه سخت بود که نتوانستيد درک کنيد کل داستان فرارتان را بايد به حساب پروژه از پيش طراحی شده وزارت اطلاعات ايران بگذاريد تا بدين وسيله از يک سو خود و نظام را از زير بار يک پرونده تاريخ مصرف تمام شده رها کنند و هم زمان با کوچاندن جناب عالی به آمريکا و طبعا هيجان زدگی مقتضای سن جناب عالی از اين فرار بزرگ و قرار گرفتن در مقابل دوربين تلويزيون صدای آمريکا و ابراز سخنگويی مدافعين حقوق بشر شدنتان، خوراک مناسبی برای افکار عمومی داخل کشور فراهم کنند تا ثابت شود سرنخ همه بحران ها و نا آرامی های ۱۸ تير در آمريکا بوده و برای اثبات اين ادعا چه سندی قابل دسترس تر از حضور احمد باطبی در استوديوی صدای آمريکا و اتخاذ مواضع سياسی اپوزيسيونی؟"

در مورد عدم درک من در خصوص پروژه از پيش طراحی شده وزارت اطلاعات برای فرار، بايد بگويم که من به دليل بی استعدادی فراوانم در حوزه سياست حتی قادر به تحليل دائی جان ناپلئونی وقايع هم نيستم تا تمام پديده های سياسی و اجتماعی اطرافم را به انگليس و جنگ کازرون و ممسنی مرتبط کنم.

هم چنين از کوچاندن من به آمريکا صحبت نموده ايد. در اين خصوص نيز بايد بگويم کاری که من انجام دادم فرار بود، يعنی بدون پاسپورت به کمک حزب دمکرات کردستان ايران از مرز به صورت غير قانونی عبور و به دفتر "يو. ان" مراجعه نمودم و بعد از طی شدن مراحل قانونی به اين جا آمدم. مفهوم کوچاندن به کار شما نسبت داده می شود، يعنی اقامت در خارج را انتخاب کرديد، به صورت قانونی، با پاسپورت و بدون مشکل از کشور خارج شديد و به اين جا کوچ کرديد و زندگی می کنيد.

و هم چنين معتقديد که معرفی من به عنوان سخنگوی مدافعين حقوق بشر در صدای آمريکا دليل آن است که ريشه بحران ۱۸ تير در آمريکا بوده است و سند آن هم حضور من در صدای آمريکا و موضع گيری اپوزيسيونی من است.

من سخنگوی مدافعين حقوق بشر نيستم و اساسا اين تشکل را نمی شناسم. اما افتخار سخنگويی و عضويت در "جمعيت فعالان حقوق بشر" را دارم. اما در خصوص تحليل افکار عمومی، جناب سجادی توصيه می کنم اين يک مورد را دست کم اجازه بفرماييد تا خود افکار عمومی ابراز عقيده کنند و حضرت عالی به عنوان سخنگوی افکار عمومی اعلام موضع نفرماييد.

در خصوص حضور من در صدای آمريکا و اعلام موضع اپوزيسيونی قدری گيج شدم. البته شايد اين هم به بی استعدادی فراوان من در حوزه سياست باز می گردد. اما تا جايی که می دانم "نظرات اپوزيسيونی"، يعنی، من نسبت به حکومت موضعی انتقادی و يا خصمانه بگيرم. اما من در تمام مصاحبه هايم صرفا و صرفا به مسايل حقوق بشری و تحليل وقايع ۱۸ تير پرداختم و حتی يک بار هم موضع گيری سياسی مستقيم در قبال حاکميت نداشتم. مصاحبه های من در سايت "يو تيوپ" و وب سايت صدای آمريکا موجود است و گذشته از اين، حتی اگر اين کار را هم انجام می دادم، قطعا شما يا هر کس ديگری انتظار نداشتيد که من در آن جا موضع پوزيسيونی بگيرم.

در بخش های انتهايی نامه تان نيز همچنان از موضع بالا به تحليل (جسارتا) دائی جان ناپلئونی از فرار من پرداختيد و نتيجه گرفتيد که من بازی خورده و جنس من، جنس سياست نيست و مجددا توصيه نموديد که خودم را معطل دنيای پيچيده سياست نکنم.

جناب آقای داريوش سجادی
دوست دارم اين طور فکر کنم که شما هم صرفا از روی انسان دوستی و مهربانی و نگرانی، از جنس همان احساس پاکی که جناب آقای نبوی داشت، سعی نموديد تا راه را از چاه به من نشان بدهيد.

دوست دارم اين طور فکر کنم که تمام سخنرانی های از موضع بالا و توهين ها و بی حرمتی های تان سهوی بوده و از روی احساس تکليف.

دوست دارم اين طور فکر کنم که همه چيز آرام و بی تنش است و من حالا پاسخ نامه کسی را نمی دهم که خوراک فردای کيهان را سرو کرده است. و من فقط يادداشتی می نويسم برای وبلاگم.

شايد حق با داريوش سجادی باشد شايد من در کمال سادگی به شرح واقعه فرارم پرداختم. شايد پيچ و خم سياستی که او می گفت اين بود که من بايد به صورت کلی و مبهم از خروج ام حرف می زدم. شايد سياسی بودن از ديد او اين است که وقتی "نوشابه" از من می پرسد اولين کاری که در دنيای آزاد کردی چه بود به جای اين که می گفتم به سايت "يو تيوب" رفتم، فيلم نگاه کردم، دانلود کردم و از اينترنت پرسرعت لذت بردم؛ ژست يک آدم سياسی پخته را می گرفتم و "از موضع بالا" می گفتم به سختی اينترنی پيدا کرده و بلافاصله با مبارزين داخل ارتباط برقرار کردم تا از وضعيت آن ها آگاه شوم؛ و يا مثلا موضوع را به يک تحليل بی ربط متصل کنم. آری اين کار را هم بلدم. می توانم بهتر از هر کسی چنين چهره ای از خود نشان دهم. اما نمی خواهم اين طور باشم. نمی خواهم نقاب بزنم. هر چند خيلی ها هستند که آدم ها را با نقاب می خواهند اما من چهره واقعی ام همين است. چه خوشايند باشد، چه آزار دهنده. من در اين سال ها هر کاری را که می توانستم انجام دادم. من و امثال من دست کسی چک و سفته نداديم که تا ابد بخواهيم زندان بمانيم يا تن به تحليل و توصيه کنار گود نشسته ها بدهيم تا تاييدشان را بگيريم. به کسی هم بدهکار نيستيم تا هر کاری که می خواهيم بکنيم اول از آن ها اجازه اخذ کنيم. دوستانی که خيلی نگران هستند بفرمايند بروند در همان شرايطی که ما گذرانديم و نسخه ای که برای امثال من می پيچند را برای خودشان بپيچند؛ ببينيم آيا بهتر از ما عمل خواهند کرد؟ اين که من به سياست بپردازم يا نه کاملا به خود من مربوط می شود. برای ديگران هم جاده باز است و راه هم دراز. شايد جاده سياست پر پيچ و خم باشد اما خيلی وسيع است و جای کسی تنگ نمی شود.

من نه توهم رهبری جريانی را دارم و نه توهم رسالت نصيحت الموکی ديگران و نه توهم خود بزرگ بينی. من همين ام که هستم. نه کم تر و نه بيش تر. اما بر خلاف خيلی ها اعتقادی به کپی کردن نظريه های مندرج در کتاب های مختلف و انتشار آن به عنوان مقاله را در "گويا" و ديگر سايت ها ندارم. نمی خواهم تحليل های عجيب بدهم و به پيش گويی بپردازم و در آينده که پيش بينی ام اشتباه از آب درآمد در مقاله جديدی توضيح بدهم که چرا آن چه را که پيش بينی کردم درست از آب در نيامد. من برنامه ای اجرايی و غير تئوريک در چشم انداز کاری ام تنظيم کرده ام که به موفقيت اش مطمئنم. اگر در اين راه قرار به کار سياسی باشد قطعا انجام خواهم داد؛ در انتها اين تاريخ است که در مورد ما و عملکرد ما قضاوت می کند. به گفته دکتر، مرد پاک را زندگی و زمان تنها نمی گذارند. زندگی اش از او دفاع می کند و زمان تبرئه اش می کند هر چند سنگ ها را بسته و سگ ها را رها کرده باشند.

در انتها تصادفا با جملات آخرتان موافقم. بنده هم در دنيای آزاد از امروز به رصد کردن عملکرد شما و ارتباطات تان به دقت خواهم پرداخت. در صورت کوچک ترين خطای سياسی "داريوش سجادی" عليه منافع ملی ايران و به نفع نظام اسلامی حاکم به تندترين شکل ممکن نقدتان خواهم کرد.

موفق باشيد
احمد باطبی
۲۰/تير/۸۷
آمريکا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر